تبليغاتX
ول گشت
ما همه تو دنیا مشغول ول گشتنیم
 دیگه نوشتن را هم دوست ندارم!
نمی دونم خسته شدم یا حوصلم سر رفته یا خوشی زده زیر دلم....

|+| نوشته شده توسط سحر رحمانی در جمعه بیست و نهم آبان 1388  |
 فرزانگان
دیروز فرزانگان بالا بودم! فرزانگان که چه عرض کنم. دیروز یک مدرسه ای بودم که اسمش گویا فرزانگان 2 است ولی روی ساختمان مدرسه زدن فضیلت! بهمون کلی کاغذ دادن که بیاید این را پر کنید برای پرونده. روی کاغذ ها تماما نوشته آموزش و پرورش منطقه 1! 

میرم سر کلاس............ وقتی میام بیرون همه ازم می پرسن که چرا انقدر عصبانیی؟

............!!!!!!!!!!!1

اینجا فرزانگان؟!

|+| نوشته شده توسط سحر رحمانی در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388  |
 ..... بازی
از صبح تا حالا دارم A2 گوش می دم. صبح که پاشدم واسه این کار دلیل داشتم اما الان نه! فقط گوش می دم! جمله به جمله  این 4 تا آهنگ من را یاد خیلی ها میندازه. دارم گوش می دم و تقریبا یه جور خود آزاری محسوب می شه واسم. 

یه کم شده واسم غیرقایل فهم که چطور یه آرزو خودش را خاطره کرد

نمی دونم اگر خیلی از مامان ها این آهنگ ها را گوش بدن و بفهمن زندگی بچه هاشون شده همینی که تو این آهنگ می گه، چه حالی می شن.....

زود از دست می ره هرکی زود به دست اومد

صبح که پاشدم واسه فهمیدن بهتر یکی از دوستام داشتم این آهنگ را گوش می دم. مثل خیلی دیگه از آدمهای دور و برم آهنگ های مورد علاقشون را گوش می دم تا بهتر بفهممشون.

لعنت به من اگر به تو فکر کنم وقتی ....

|+| نوشته شده توسط سحر رحمانی در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388  |
 ما را برای این آفریده است که آدم ها را در یک نگاه بشناسیم....
داره می گه بار اولم نبود که این کار را می کنم و هر دفعه می فهمم که ارزش نداره و باز چند وقت بعد بر می گردم و همون آش و همون کاسه!

یاد اون روز خیابون ولیعصر می افتم که پژمان می گفت که اگر می خوای راحت تر باشی باید این کار را ول کنی می گفت ادم های مثل ما نسلشون مثل دایناسورها منقرض شده تو هم نمی خواد از نسل دایناسور باشی زندگیت را کن دختر! اینجوری بهتره! از الان این عادت را کنار بذاری راحت تر زندگی می کنی.

خیلی فکر کردم تا تصمیم گرفتم  و خیلی بیشتر سعی کردم که این کار را بکنم.

.

.

.

نمی تونم بگم راضی بودم یا نه! پژمان راست می گفت راحت تر بود این جوری زندگی کردن اما خوب مشکلات دیگه ای هم داره که دوستشون نداشتم حس می کردم نسبت به همه چی خنثی شدم! 

بعد یکی باعث شد که تصمیمم را عوض کنم، نمی دونم  چرا! شاید با دیدن اون دلم واسه خودم تنگ شد. می دونم باز یک روز می رسه که من خسته می شم و می گم دیگه نمی خوام از نسل دایناسور ها باشم  و باز همون آش و همون کاسه!

|+| نوشته شده توسط سحر رحمانی در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388  |
 چه می کنه این دین!
خدایی دین بزرگترین نعمتی که خدا به بنده هاش داده. این جوری طرف فکر نمی کنه و هر چی دین گفته انجام می ده بعدم میره بهشت راحت!

بهش می گی چرا اینجوریه؟ می گه دینم گفته.

می گی کجای دینت گفته؟ می گه رهبر دینیم گفته لابد یه چیزی می دونسته که گفته دیگه.

اونم که آدم نیست اشتباه کنه! بنابراین راحت زندگیشو می کنه آخرم می ره بهشت.

نه مثل این جوونای بی دین و ایمون که نه خدا حالیشونه و نه حرف خدا!

|+| نوشته شده توسط سحر رحمانی در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388  |
 اینجا سرزمین پست
خوب من اینجا احساسم را نسبت به محیطم می نویسم معمولا برای خودم نه دیگران! خوب اما قبول دارم باید حداقل جاش را بگم...

اینجا سرزمین پست است. سرزمینی بدون کوه. با کلی جنگل و محیط سبز! یا مردمانی که یاد گرفتند که بهم دیگر احترام بگذارند. یاد گرفتن فکر و رفتار طرف مقابلشان را طوری نگاه کنند که بخشی از اونه و اونم بخشی از طبیعتشه. بخشی از زندگی. یاد گرفتن هر وقت مشکلی داشتند قبول کنند که زندگی اینه و شروع به حلش کنند یا اگر از دستشون خارج بود زندگیشون را تلف نمی کنند به فکر کاری که از دستشون خارجه. اینجا ادم ها یاد می گیرن یا شایدم (مجبورن جون پلیسه سخت گیری دارند) که بهم احترام بگذارند. نه حرف بدی نه حتی نگاه بدی. اینجا ادم ها هم را دوست دارند مگر این که خلافش ثابت شه و همین باعث شده که اینجا خیلی خیلی متفاوت تر از ایران باشه....

|+| نوشته شده توسط سحر رحمانی در جمعه سیزدهم شهریور 1388  |
 سر میز شام
سر یک میز شام در یک خانواده که در اروپا زندگی می کنند.

روژان: اییییییییی مامان معلممون لزه!

من در لحظه ی اول:

من بعد از ۳ ثانیه تا نیم ساعت بعدش:  

|+| نوشته شده توسط سحر رحمانی در جمعه سیزدهم شهریور 1388  |
 ترس
اگر همین جوری کارهایی که دوست داشتم انجام بدم را اینجا انجام بدم می ترسم برای یک مدت کاری نداشته باشم...

|+| نوشته شده توسط سحر رحمانی در جمعه سیزدهم شهریور 1388  |
 اینجا

بدون شک این بهترین و عجیب ترین تجربه ایه که تا به حال تو زندگیم داشت. اینجا دو هفته اول مرتب می گفتم زندگیم شبیه فیلم ها شده بعد به این نتیجه رسیدم فیلم هاشون واقعیه! خوب این همه ادم این همه اتفاق شبیه اینه که یک پنجره باز شده و من دارم به یک مدل متفاوتی از زندگی نگاه می کنم! جدید و کاملا متفاوت...

خیلی خوشحالم خیلی. فقط دلم واسه همه تنگ شده! دوست دارم همه اینجا بودن...

|+| نوشته شده توسط سحر رحمانی در یکشنبه هشتم شهریور 1388  |
 کاش همه بودند...
آدم بهتره تو جهنم باشه ولی با دوستاش باشه تا اینکه تنهایی بره بهشت!

دلم تنگ شده. اینجا همه چی عالیه! درسای خوب! تفریح خوب! آدمای خوب و ..... ولی دلم واسه همه دوستام و خانوادم تنگ شده! دوست داشتم همه اینجا بودید تا از همه این خوبی ها لذت ببرید....

|+| نوشته شده توسط سحر رحمانی در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388  |
 
 
بالا